<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شب‌های لیمویی</title>
<link>http://booser.blogfa.com/</link>
<description>شرح مفصل و مبسوط دوستی پایدار گربه‌ی وحشی و گنجشک عاشق</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Sep 2009 16:08:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پایان</title>
<link>http://booser.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گنجیشک می‌نویسد:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;روزی که آدرس اینجا را گربه بهم داد، واقعاً تعجب‌زده شدم. و کمی هم ترس‌خورده! یادتان که هست، گفته بودم خرس قطبی‌ام و از شروع کارهای جدید و تغییرات می‌ترسم! نوشتم و کم‌کم اینجا را دوست داشتم، بهش عادت کردم... هر بار گربه می‌نوشت ذوق می‌کردم و تندی می‌خواندم تا خودم را یک‌جایی توی نوشته‌هاش پیدا کنم. اینجا را دوست داشتیم و شد برایمان خانه‌ای که بیرون از اینجا نداشتیم؛ قرار بود نگهش داریم، حتی وقتی خانه‌ای بیرون از اینجا هم داشتیم. اما همیشه می‌خواستیم اینجا گربه بمانیم و گنجیشک؛ همین!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;حالا یکی آمده و می‌گوید گربه را از روی نوشته‌هایش شناخته. سوال کردیم و توضیح بیشتر خواستیم، هنوز جواب نگرفته‌ایم. حدس‌مان است است که این دوست‌مان اشتباه کرده و گربه را جای کس دیگری گرفته. شاید هم نه. شاید هم یکی از همان سلسله‌ ـ کامنت‌هایی بوده که هدفی جز آزار دیگران ندارد. هر کدام از اینها که بوده، من از دوست‌مان ممنونم؛ اگر حقیقتاً گمان برده که گربه یا من را می‌شناسد، ممنونم که بهمان خبر داده و اگر هم قصد دیگری داشته، باز ناخواسته به ما کمک کرده؛ چرا که به فکرمان انداخت و دیدیم گربه و گنجیشک ماندن با پای‌بندی به حقیقت با هم جور در نمی‌آید! ما اینجا از خودمان می‌نوشتیم و اگر نه راست ـ یا نه تمام راست‌ها را ـ هرگز دروغی ننوشتیم. این چند روزه یه این نتیجه رسیدیم که چه این دوست خواننده حقیقتاً ما را شناخته باشد و چه نه، شکی نیست که روزی چنین اتفاقی خواهد افتاد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تصمیم سختی بود. سخت‌تر از آن که کسی که نمی‌داند این صفحه‌ی زپرتی چه معنایی برای ما داشت، درکش کند؛ اما انسان ناگزیر از انتخاب است و ما، «ما» را انتخاب کردیم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دیگر اینجا نخواهیم نوشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;توضیح گنجیشکی 1: تعدادی از دوستان در کامنت‌های خصوصی سوال یا اعتراض کرده بودند که چرا نوشته‌های این وبلاگ خصوصی‌ست. نوشته‌های ما هرگز خصوصی و اختصاصی نبوده و تنها پس از تصمیم‌مان به ترک اینجا، برای چند ساعت نوشته‌ها را از حالت عمومی خارج کردیم تا فید مطالب را پاک کنیم که اگر قصد بر خصوصی‌نویسی بود، نه نیازی به اسم‌های مستعار مسخره‌ای مثل اینها بود و نه امروز نیازی به ترک اینجا. حالا دیگر نوشته های آرشیوی اینجا نه در این وبلاگ که در سرویس‌های فیدخوانی نظیر گوگل‌ریدر هم در دسترس نیستند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;توضیح گنجیشکی 2: برای دوستانی می‌گویم که نوشته‌های اینجا را دنبال می‌کردند و می‌خواستند بدانند ما با هم به کجا خواهیم رسید؛ ما تا به حال پایین و بالا، سختی و خوشی و مشکلات کوچک و بزرگ زیادی را با هم از سر گذرانده‌ایم و هرگز از یکدیگر و با یکدیگر بودن خسته و ناامید نشدیم و هرگر دست یکدیگر را رها نکردیم. اگر یک روزی یک کسی ازتان پرسید که عاقبت این گربه و این گنجیشک چه شد، جواب بدهید که گربه و گنجیشکی بودند که بالاخره دست در دست هم به یک جایی رسیدند. شک نکنید جوابتان درست خواهد بود!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;توضیح گنجیشکی 3: شاید این نوشته، به عنوان مطلب آخر، به نظرتان زیادی خشک یا خالی از احساس بیاید. اما یادتان باشد بعضی‌ها دم رفتن قبل از اینکه سوار ماشین شوند، بغض‌شان را قورت می‌دهند و برای اینکه اشک‌ها لوشان ندهد، سریع در ماشین را باز می‌کنند و در نیمه‌راه سوار شدن، با صدای کلفت‌شده تنها می‌گویند: «خداحافظ».&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گربه می‌نویسد:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;سلام... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;دلایل را تمام و کمال گنجیشک جان نوشته. من فقط از رفتن می‌نویسم. خب... نمی‌دانم چه بنویسم. بالاخره هر آغازی یک پایانی هم دارد. خدا کند چیزهای اساسی اینقدر زود به پایان نرسند وگرنه یک وبلاگ آنقدرها هم جزو چیزهای اساسی هستی نیست! البته این وبلاگ همونطور که گنجیشک گفت چیزی بیشتر از یک وبلاگ بود و هست. یک قسمتی از زندگی ما در این وبلاگ بود. چیزهایی از این وبلاگ، از متن‌هامون تا کامنت‌ها و سایر وبلاگ‌هایی که لینک‌شان را گذاشتیم، یاد گرفتیم که واقعاً هیچ‌جای دنیا نمی‌شد به دست آورد. خیلی سخت است با اسم مستعار نوشتن. ما هم یک زندگی داریم و زندگی‌مان خط سیری دارد و کارهایی در عالم واقع انجام می‌دهیم که واقعاً غیرممکن است مانع انعکاس آن‌ها در این وبلاگ بشویم. مستعار ماندن و پنهان ماندن ما هم به نظر من ـ گربه ـ یک حقیقت تلخ بود و هست. با اینکه خیلی از دوستان وبلاگی‌مان را دوست داریم اما نمی‌توانیم در دنیای واقعی با آن‌ها آشنا شویم. این یک حقیقت تلخ است. شاید هم وسواس زیادی است اما بالاخره این‌طور عقل و دل‌مان استدلال می‌کنند! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بهرحال شاید یک وقتی یک جایی دوستان وبلاگی را بدون آنکه بشناسیم دیده‌ایم یا ببینیم. شاید هم بنا به همان دلایلی که الان از این وبلاگ می‌رویم روزی عده‌ای از همین دوستان ما را بشناسند. نمی‌دانم. آینده را نمی‌توانم پیش‌بینی کنم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;از همه ممنونم که کمک‌مان کردند که زندگی وبلاگی خوبی داشته باشیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;این مطلب هرچه نوشته شود باز هم تمام نمی‌شود پس همینجا درزش می‌گیرم! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;موفق باشید و خداحافظ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 16:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=booser&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>booser3</dc:creator>
<guid>http://booser.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
