|
شرح مفصل و مبسوط دوستی پایدار گربهی وحشی و گنجشک عاشق
|
مرگ مایکل جکسون پس از هفت روز از شنبهی سیاهِ تهران شاید بیمعنی باشد. اما... مایکل جکسون خاطره و نوستالوژی شیرین و شگفتانگیز بسیاری از ما در روزگار سیاهِ ترس و سکوت بود. صحنههای رقص شگفتانگیزش در پیادهروهای خالی و خیس و نیمهتاریک به طوری که صدای قدمها و پا کوفتنها و پا کشیدنهاش به وضوح میآمد برای ما کم از رؤیا نداشت. جیغهای نه چندان عصیانیاش(!) نفسنفسهای بیشتر اروتیکاش(!) و چهرهای که هنوز چیزی از آدمیزاد با خود داشت و در هم نشکسته بود نشانههای خاص او بود. کلاهی که جلوش را تا روی چشمهاش پایین میکشید و دستهاش را با قدرت بالا میکشید و فریاد میزد.

مایکل جکسون خواننده و رقاصی بود که تمام بزرگترهای اطرافیانمان با دیدنش به ریشاش میخندیدند و بهش فحش میدادند و وقتی مایکل دستش را روی خشتکش میگذاشت زنها لبشان را گاز میگرفتند و مردها قاه قاه میخندیدند. ما اما مسخّر صحنههای رقص مایکل میشدیم. فکر میکنم بیشتر ماها حداقل یک بار رقص او را تقلید کرده باشیم. تمام آن سالهای سیاه و سکوت با ویدئوهایی که آلت جرم محسوب میشد مایکل ما را به دنیای شگفتانگیز آزاد و رهایش میبرد. دنیایی که همه حتی مردگان در آن میرقصیدند و هرچند میترسیدیم اما آخرش همراه با خود مایکل میخندیدیم. دنیایی که رابطهی دختر و پسر به همان تبداریِ درونمان روی صحنه دیده میشد. دنیایی که بدنها نه ترسخورده و مکانیکی بلکه رها و آزاد حرکت میکردند. دنیایی که مایکل میتوانست زن شود و عشوه بریزد!
و حالا مایکل رفته و هفت روز قبل از او چند نفر از کسانی که از او خاطره داشتند رفتند. رؤیاهایی که مایکل ساخت اما نه خود به آن رسید نه ما به آن رسیدیم. رؤیایی که فقط روی سنِ رقص و توی نتهای موسیقی جریان داشت. خارج از آن صنعت موسیقی بود که پیش رفت و مایکل پس رفت و کمرنگ شد و فقط گاهی با جنجالهای دنیای بیرؤیا دیده شد. دنیایی که برای ما هرچه پیش رفت نه رؤیا بلکه کابوسِ مکرر داشت. از یک کابوس بیدار میشدی و در کابوس دیگری فرو میرفتی.
نه... به قول حکومت سیاهانگاری کردم! ما امروز دیگر آن کودکان و نوجوانانِ مسخشدهی رؤیاها نیستیم. حالا میدانیم که هرچه رؤیا هست در چارچوبهای شخصی و خودساختهمان هست. چارچوبهایی مانند یک تابلوی نقاشی که از دوستی هدیه میرسد، داستانی که یک شب تا صبح نوشته میشود، اتاق خوابی که مرکز دنیا میشود، دیویدیای که همراه با تمام پشتصحنهها و زیرنویسها و توضیحات عوامل ساخت و مصاحبه با آنها و از همه مهمتر آنونس فیلمهای دیگر شهرفرنگ عصر جدید میشود، سالن سینمایی که اگر در آن «شبهای روشن» فرزاد مؤتمن نشان داده شود پسزمینهی بوسههای ما میشود!...
مایکل جکسون یکی از رؤیاسازها بود که رفت.
دلم میخواهد به روح جوانانی که هر کدام سری و قلبی پر از رؤیا داشتند و تحقیر و تنگنظری و بنبستِ تلخ واقعیتِ این روزها را تحمل نکردند درود و زندهباشیدی بفرستم.
میگویم: خسته شدهم دیگه خب!
میگوید: از وضع مملکت خسته شدهی. از من که خسته نشدهی.
میگویم: تو که از وضع مملکت هم که بدتری!
میگوید: نه دیگه! مملکت و ل ی ف ق ی ه داره، کاریش نمیشه کرد. به من که امیدی هست لااقل!
□
میگویم: تو همهش امیدها و خواستهای من رو سرکوب میکنی!
میخندد: ادبیاتت سیاسی شده ها!
□
جوش آورده. میگوید: این که از وضع مملکت! این هم از من که نه رسیدم درس بخونم، نه چیزی نوشتم، نه کاری کردم... اصلاً معلوم هست چه زندگیایـه این؟
میگویم: فردا روز دیگریست!
...
هر کدام که پیشتر بمیریم
به هر گونهای
در هر کجا
تو و من
میتوانیم بگوییم
که همدیگر را دوست داشتیم
و برای زیباترین هدف انسانی جنگیدیم
میتوانیم بگوییم
«ما زیستیم.»
□
ناظم حکمت، یک شاعر بود. بارها به اتهام همکاری با روزنامههای چپگرا به زندان افتاد. به او اتهام واهی شرکت در یک کودتای نظامی را زدند و به سی و پنج سال زندان محکومش کردند. دور از همسر محبوب و پسر کوچکش، از زندان برای همسرش نوشت:
... سرخوشم
چرا که هنوز زندهایم
شاید پیشتر از اینها میمردیم
نه! ما آدم این روزها نیستیم! ما را نکشته، مردهایم.
□
از یکصد کودک زیر پنجسالی میگوید که در حملهی هوایی دیروز کشته شدهاند و میگوید که چقدر رنگ دانههای انار را دوست دارد و چقدر دلش لک زده برای گوجه سبز و بوی هندوانه:
بی هیچ کینهای
این را مینویسم
برای خود و مردمی که دوستشان میدارم.
ما آدم این روزها نیستیم. پُریم از کینه و حس انتقام... ما خودمان را هم دوست داشته باشیم هنر کردهایم. مردم را که دیگر...
شدهایم «ما» و «آنها»...
□
از «دشمنان امید» میگوید که:
به زودی میمیرند و برای همیشه میروند
و از آن که میآید، نغمهخوان به ترکیهی جنگزده و قحطیزده و پر خفقان:
آزادی در این کشور...
ناظم، دوازده سال زندانی کشید و بعد از سیزده سال، در تبعید درگذشت.
□
ناظم را به زندان انداختند، چندین بار سعی کردند به قتلش برسانند، به تبعیدش فرستادند. بیشتر اشعار حکمت، در خارج از ترکیه چاپ شد. ناظم فقط گفت:
شعرهایی مینویسم
چاپ نمیشوند
اما خواهند شد.
...
...قطعاً چنین خواهد شد.
شما بگویید؛ ما آدم این روزهاییم؟
□
...
هر کدام که پیشتر بمیریم
به هر گونهای
در هر کجا
تو و من
میتوانیم بگوییم
که همدیگر را دوست داشتیم
و برای زیباترین هدف انسانی جنگیدیم
میتوانیم بگوییم
«ما زیستیم.»
...؟
پ.ن.1: دهانمان را نبوئیده، عشق را در تاریکترین پستوی خانه نهان کردهایم...
پ.ن.2: عادت دارم نتوانم منظورم را برسانم. اگر نامفهوم است، اشکال از «من» بوده؛ نه «شما».
پیوست: من نگفتم که بین مردم نبودهام یا نیستم یا نباشیم یا باشیم یا بترسیم یا نترسیم. حرف من چیز دیگری بود...
گنجیشک مینویسد:
بهت میگویم: «ما که چریک نیستیم!»
میگویم: «ما باید بنویسیم.»
میگویم: «ما آدم اینجور کارها نیستیم.»
میگویی: «نیستیم.» دروغ میگویی؟ میگویی که بتوانم بخوابم و باز کابوس نبینم؟
میگویند ترسویم. راست میگویند! من وقتی خبر لغو راهپیماییای میرسد در دلم خدا را شکر میکنم و آرزو میکنم مردم جمع نشوند. برای من یک راهپیمایی میلیونی که "تنها یک کشته" داشته، وحشتناک است! مسالمتآمیز نیست. متمدنانه نیست. راست میگویند؛ من میترسم. عین سگ میترسم.
از تو هم میترسم. میترسم که میخواهی بین مردم باشی و ببینی و بنویسی. میترسم.
گربه مینویسد:
حوادث این روزها آزارم میدهد. میخواهم بنویسم تا آرامتر شوم.
چیز جدیدی نیست. نمیخواهند صدای مردم را بشنوند؛ همین! اما مگر میشود با دور ریختن عدهی زیادی از مردم همچنان حکومت کرد؟ نمیشود. آنها که میدانند پس ما هم بدانیم! آنها میدانند که نمیتوانند کنارمان بگذارند پس دارند سعی میکنند با روشهای پیچیده و گاه فکر میکنم با چند روش پیچیده ما را دور بزنند.
مسأله اینجاست که ما دیگر تنها نیستیم. حتی کم نیستند کسانی که رأی ندادند و رأی خود را میخواهند پس بگیرند! بله، اصلاً هم خندهدار و مضحک نیست. فکر میکنید تفاوت کسانی که رأی دادند و رأی ندادند در این تجمعهای میلیونی چیست؟ جواب خود من این است که هیچ!
آنها که رأی ندادهاند هم حق بازپسگیری رأی خود را دارند. رأی ندادهاند چون به درستی فکر میکردند حاکمیت برای رأی و نظر آنها ارزشی قائل نیست. حالا وقتش است که مقاومت کنیم تا رأی و نظر ما دیده شود. لازم هم نیست چیزی یا جایی را آتش بزنیم تا دیده شویم. فقط باید "باشیم". حضوری چنان متین و بزرگ و آرام که هیچکس نه بتواند به ما انگ بزند نه بتواند از ما چشم بپوشاند.
همچنین شاید این روزها از خودتان بپرسید آنها که میزنند و میکُشند و آتش میزنند چه فرقی با ما دارند. باز هم جواب من این است که تقریباً هیچ! بیخود و بیجهت در این فضای ملتهب آنها را از خودمان دور نکنیم. آنها مسلماً با ما تفاوتهایی دارند اما آیا هرکدام از ما باهم فرق نداریم؟ اگر میشد یک لباس شخصیِ قسیالقلب را تعقیب کرد و به زندگی شخصی و روزمرهاش سرک کشید میدیدین که چقدر میشد او را با خودمان ببینیم و دوستش داشته باشیم. اگر میشد نقاب هرکدام از این پلیسهای ضدشورش را بالا بزنیم و با آنها پشت یک میز بنشینیم و یک میلک شیک بخوریم متوجه میشدین که شاید این آدم یکی از بامرامترین انسانهای روزگار باشد. منتها...
بازی روزگار است که ما را در این جبهه و او را در آن جبهه قرار داده است.
ما هستیم. و این بودنمان را هیچکس نمیتواند انکار کند. آیا کسی میتواند شلوغی یک صف نان را انکار کند و بگوید نانوایی خلوت است؟ نه! آیا کسی میتواند حضور ساده و اعتراض همراه با سکوتمان را انکار کند؟ نه! امروز انکار کند فردا مجبور است تن بدهد. فردا انکار کند پسفردا خودش را به این جماعت نزدیک میکند. امروز سپاه پاسداران تهدید کند فردا که دید مثلاً هزار و دویست تا وبلاگنویس را باید بگیرد خودش را تعدیل میکند و به مردم نزدیک میکند.
فقط باید مواظب باشیم که رهرویی که پیوسته میرود آن رهروییست که نه کند میرود نه تند!
حضور ما را هیچکس نمیتواند انکار کند، حتی خودمان!
دوستان عزیز، هرکسی که اینجا را میخواند و برای ما کوچکترین احترامی قائل است از شما خواهشمندیم به راهپیمایی خبر داده شده در ساعت چهار بعدازظهر امروز در میدان انقلاب به سمت آزادی نروید. خواهش میکنم ماجراجویی نکنید و حرف ما را شوخی نگیرید. خطر جدیست. اگر میخواهید بروید پیش از آن از همهی اعضای خانواده و دوستانتان خداحافظی کنید و وصیتنامهی خود را بنویسید. شوخی نمیکنم. بخدا کاری ندارد به خاک و خون کشیدن عدهی زیادی از مردم. هیچ کاری ندارد. همانطور که دیشب هم عدهی زیادی را در کوی دانشگاه تهران و اصفهان به خاک و خون کشیدند. وضع بسیار خطرناک است. لطفاً به هرکسی که میخواهد در این تجمع شرکت کند اطلاع دهید و منصرفاش کنید.
بر اساس خبرهایی که همه میدانید با حضور میلیونی مردم در خیابانها و راهپیمایی در کمال آرامش و حتی در مواردی بدون شعار عملاً تا حد زیادی تهدیدهای فوق برطرف شد. خوشحالم از اینکه نوشتهی بالایم را خط میزنم. با حضور رئیسجمهور قانونی و منتخب مردم ایران میرحسین موسوی و خانمشان زهرا رهنورد، آقای کروبی، آقای خاتمی و چهرههای مشهور سیاسی دیگر جمعیت تا حد زیادی بیمه شده و ظاهراً تا به حال خشونتی اتفاق نیفتاده است.
تمام نگرانی من به خاطر جان مردم عزیزمان بود که حالا این نگرانی تا حد زیادی برطرف شده است.
زندهباد موسوی! زندهباد کروبی! زندهباد خاتمی! و زندهباد مردم باشعور و صلحطلب و نجیب ایران!
یا حق
بسمه تعالی
هموطنان عزیز،
در یکی از آخرین بیانیههای رئیسجمهور منتخب مردم ایران، میرحسین موسوی، اظهار شدهاست که «از رنگ سبز که نماد معنویت و آزادی و عقلانیت دینی و مداراست و شعار الله اکبر که حاکی از ریشههای انقلابی ماست دست برنداریم.» پیرو این درخواست و از آنجایی که کلیهی تلاشهای مهندس موسوی در برگزاری راهپیمایی آرام بینتیجه مانده است، از هموطنان غیرتمند ایرانی خواستاریم در ساعت 9 شب با حضور محکم خود بر پشتبامها و سر دادن فریاد "الله اکبر"، "یا حسین"، "ابطال انتخابات" و... اعتراض خود را نسبت به انتخابات ناسالم ابراز نمایند.
از ملت شریف ایران خواهشمندیم از آنجایی که کلیهی راههای ارتباطی میان مردم مسدود شدهاست این اطلاعیه را به هر صورت ممکن به گوش آشنایان خود در سرتاسر تهران ـ و نیز شهرهای دیگر ـ برسانند. امید است فریاد عدالتخواهی ما به گوش جهانیان برسد.
ضمناً از مردم عزیز خواهشمندیم از دادن شعارهای ضد نظام خودداری کنند تا بدخواهان نتوانند بیش از این مهندس موسوی و یارانش را از عوامل براندازی نظام بخوانند و راه بر تلاشهای مهندس موسوی بیش از پیش بسته نشود. این شبها ما به پشتبامها میآییم و تنها خواستهی ما باز پس ستاندن رأی مردمیست که زمانی به گفتهی امام، میزان بود!
به امید روزهای بهتر
حامیان مردمی میرحسین موسوی

به گزارش خبرنگار قلم نیوز، نشست خبری مهندس میرحسین موسوی که قرار بود بعدازظهر شنبه در ساعت 14 برگزار شود به زمان دیگری موکول شد.
زمان این نشست متعاقبا اعلام می شود.
سحام نیوز ارگان رسمی حزب اعتماد ملی گزارش داد:
مهدی كروبی در اعتراض به روند شمارش آرا، بیانیهای را صادر كرد. وی در این بیانیه اعلام كرده است كه در مقابل این مهندسی و تنظیم ناشیانه رأی ملت سكوت نخواهد كرد. مهدی كروبی در بیانیههای دیگر گزارشهای اقدامات خود را برای صیانت از آرای مردم منتشر میكند. متن كامل نخستین بیانیه كروبی به شرح زیر است:
بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف ایران
22 خرداد ماه كه از حیث
مشاركت كم سابقه شما مردم عزیز میتوانست جشنواره بزرگ جمهوریت در نظام
امام خمینی (ره) باشد به سوگواری تبدیل شد و در سوگواری جز مرثیه چه
میتوان خواند؛ مرثیهای برای اعتبار و آبروی رأی فردی كه به عشق و ایمان
برای تغییر اوضاع كشور به صحنه آمدند و چنین تخلف در امانت دیدند. نتایج
اعلام شده برای انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری چنان مضحك و شگفت است كه
در بیان و بیانیه نمیآید و باید فكر دیگری كرد. این شیوه رأی گیری و
شمارش آرا یادآور شمارش آرا مرحوم مدرس است كه حتی از شمارش رأیی كه آن
مرحوم به خویش داده بود دریغ كردند و تكرار دروغ پردازیهای تلویزیونی
یادآور آمارهای منتشر شده در مناظرههاست. شگفتا كه مشاركت ملت به ابزار
تحكیم دولت تبدیل شد و از دمكراسی به سوءاستفاده از مشاركت ملت بسنده شد.
بدیهی است كه نتایج و نهاد برآمده از چنین شمارش آرایی فاقد مشروعیت است و
مورد قبول اینجانب نیست. من به پیشگاه ملت شكایت میبرم و دستان همه رأی
دهندگان به خصوص دانشجویان، روشنفكران، زنان محرومان و افراد مورد تبعیض
اعم از دگر اندیشان، اقلیتهای قومی و مذهبی، دراویش، اهل حق را
میبوسم و حتما در مقابل این مهندسی و تنظیم ناشیانه رأی ملت سكوت نخواهم
كرد و به عنوان فردی مستقل در چهارچوب فكری و سیاسی خاص خود و بر اساس
مواضع و بیانیههایی كه منتشر كردهام در صحنه خواهم ماند و گزارش اقدامات
خود را در بیانیههای بعدی به اطلاع ملت بزرگ ایران خواهم رساند. این تازه
اول داستان است.
مهدی كروبی
23 / 3/88
توضیح: این نوشته در پاسخ به بحث فانتازیوی عزیز در پست قبلی است که در کامنتهای پست قبل موجود میباشد.
با سلام خدمت فانتازیو جان،
آنقدر بحث جذاب و جالبی را پیش کشیدی که من مجبور شدم روزهام را بشکنم و با تو بحث را شروع کنم. ممنون.
اول از همه اینکه کتابی را که معرفی کردهای باید حتماً بخوانم. به نظر خیلی خوب میآید. تا پیش از اینکه خودم بخوانم هرچه به نظرت رسید به بحثمان ارتباط دارد حتماً از این کتاب نقل کن.
و اما بحث. ببین فانتازیو خان، بحث از فراموش نکردن بدی کردی که حالا نمیدانم در نظر خودت در چه ردهایست اما به نظر من در ردهی مسئولیت اخلاقی میگنجد. درست است. قبول دارم که انتخاب بین بد و بدتر فقط در ابتدای انتخاب است و پس از آن عدهای که چندان کم هم نیستند آن انتخاب را خوب یا حتی ایدهآل میدانند. شاهدش هم این جمله است که: «خاتمی، طراز ملت ایران است» ببین، من اصلاً برخلاف تو نمیخواهم بحثم سر این باشد که خاتمی طراز ملت ایران هست یا نیست؟ من اینطور میبینم و فکر میکنم که وقتی خاتمی انتخاب شد به هیچوجه یک انتخاب ایدهآل نبود از نظر بسیاری. حالا شاید برای برخی هم خوب بود اما برای بیشتر قشر متوسط ایران فکر میکنم انتخاب بین بد و بدتر بود. پس تا اینجا البته بدون ارزشگذاری تو که البته از هانا آرنت نقل کردهای قبول دارم. حالا چرا ارزشگذاری را قبول ندارم؟
حکومتها حتی اگر به صورت اغراقشدهی جرج ارولی خود باشند یعنی در نهایت انسجام ضدِ جهتِ عدالت حرکت کنند بازهم نمیتوان حکومت و مراکز قدرت و دولت را جدای از جامعه و کشور و شهر و شهروندان آن دید. این دید و نظر به خصوص بعد از جراحی و تشریح ساختار قدرت در دنیای جدید به دست میشل فوکو بسیار تشدید و حتی کاملاً اثبات شده. مراکز قدرت همیشه با هم تعامل دارند حتی اگر با هم کاملاً مخالف و متناقض باشند. قدرت بنا به مفهوم فوکویی آن دیگر منحصر به دولت و حکومت نیست بلکه از اتاق تنهاییهای ما و گوشهی دنج ما آغاز میشود و تا قصر حکمرانی رهبر را در بر میگیرد. ساختار قدرت در خانواده، در مدرسه، اداره، حتی در جریان حمل و نقل شهری یا بینشهری یا بینالمللی و از اینور ساختار قدرت در ذهن فرد فرد ما و حتی در برخورد با اشیای بیجان حضور دارد و مانند یک موجود زنده حیات ارگانیک دارد.
رمانهای «محاکمه» و «قصر» فرانتس کافکا تشریح دقیق و حتی بسیار موشکافانهتر از هر فیلسوفی در نقد قدرت است. این دو کتاب ارزشمند توأمان هم در نقد قدرت و هم در نقدِ نقد قدرت هستند! یک جایی در ابتدای رمان قصر آقای کا. قهرمان داستان به سمت قصر حکومت میرود. از دور قصر را میبیند که فلان است و بهمان (توصیف میشود) اما زمانی که نزدیکتر میشود متوجه میشود قصر در واقع چیزی نیست جز یک سری خانهی بهم چسبیدهی دهاتی بدسلیقه با ساکنانی که بلاهت از کارها و چهرههاشان میبارد. اما در عین حال کافکا این تناقض را ایجاد میکند که میگوید کا. هرچه میرفت به قصر نمیرسید و نه به قصر نزدیکتر میشد نه از آن دورتر. بلکه به نظر میرسید هربار که جاده دارد پیچ میخورد به سمت قصر عمداً از آن دور میشود! حالا این کا. در طول رمان ناقد قدرت قصر و صاحبمنصبانی که گاه دیده میشوند است و در عین حال به دنبال شغلی (مساحی زمین) برای قصر است.
بنابراین دیگر با حکومت توتالیتر به آن شکلی که آرنت میگوید به نظر من طرف نیستیم. بلکه با ساختارهای درهم پیچیدهی قدرتی سر و کار داریم که البته حکومت مرکزی و دولت قسمتی از این ساختارها را کنترل میکنند و جهت میدهند و از قسمتی نیز جهت میگیرند! مثلاً توجه به این نکته ضروریست که دولت حتی اگر بخواهد هم نمیتواند در ایران نوروز و تعطیلی نوروزی را از بین ببرد و در اینجاست که خود از این جشن بزرگ ایرانی تأثیر میگیرد اما در نهایت سعی میکند آن را به سود منافع خود مصادره کند. همانطور که میبینیم ارتباط دادن افراطی نوروز با مذهب و حتی سیاست امروزه به حدی شده که پیام نوروزی یک امریکایی (اوباما) بیشتر به دل ایرانیها مینشیند و ایرانی است تا یک سیاستمدار به ظاهر ایرانی!
بله، داشتم میگفتم... دیگر با ساختار متحد و منسجم قدرت روبرو نیستیم بلکه هر کدام از ساختارهای به ظاهر جزء خود میتواند کلِ ساختارِ سیاسی یک مملکت باشد. یعنی امروزه به سادگی میتوان تمام خصوصیات و حتی تاریخچه و اتفاقات تاریخی جمهوری اسلامی را مثلاً در ساختار خانوادهی خود مشاهده کنیم و یا در ساختار یک مدرسه و یا یک روستا یا شهر. بدون اینکه لزوماً حکومت و دولت را از ملت جدا کنیم.
برای همین دیگر نمیشود گفت ما شهروندان ایرانی یا با دولت / حکومت هستیم یا بر آنها. یا به سودشان یا علیهشان. چون اولاً حکومت ایران جرج ارولی و حتی توتالیتر و دیکتاتوری به معنای درست و تاریخی و غربی کلمه نیست و دوماً اگر هم یک حکومت منسجم توتالیتر بود با آن دید فوکویی به قدرت دیگر مرز مشخص و سیاه و سفیدی با ملت نداشت.
حالا میرویم به طرف دیگر استدلالام. اتفاقاتی در تاریخ تکرار میشوند که میتوانند به ما قدرت پیشبینی تاریخ یا گذشتهی نزدیک خودمان را بدهند و یا حداقل میتوانند مانع غافلگیری ما از اتفاقات آینده و حال شوند. یکی از این اتفاقات همین است که از درون یک حکومت فاسد افرادی برای اصلاح آن برخیزند اما به هیچوجه زیر بار نفی کل حکومت نروند زیرا نفی کل حکومت را به درستی نفی موجودیت و گذشته و حال و آیندهی خود بدانند.
محمد مصدق یکی از این افراد بود. در مثل مناقشه نیست و من فقط در این مورد است که مصدق را در بحثم میآورم و او را با افراد دیگری مقایسه میکنم نه در موارد دیگر. مصدق همیشه یک فرد کاملاً درباری بود و حتی از دربار پهلوی تأثیرات زیادی گرفته بود. مثلاً شوونیسم و باستانگرایی افراطیای که دربار پهلوی (البته به دلایل سیاسی و برای انسجام مرزهای سیاسی و حفظ منافع ملی و حفظ تمامیت ارضی ایران) رسماً تبلیغ و تشویق میکرد کاملاً در باورهای مصدق نه به عنوان یک استراتژی بلکه به عنوان یک باور وجود داشت. شاید دیده باشید آن عکس معروف را که مصدق در حضور محمدرضا شاه خم شده و دست او را میبوسد. این عکس را هنوزم که هنوز است برخیها به عنوان لکهی ننگ منتشر میکنند. مصدق خواستههایش را در حضور آن سیستم حکومتی و در همان قالب میخواسته. این را هرکس به زندگی و افکار مصدق آگاه باشد میداند. اما آیا خدمات مصدق که یکی از آنها صنعت ملی نفت است را میتوان با اعتقادش به نظام سلطنتی نفی و انکار و حتی کمرنگ کرد؟ من که فکر نمیکنم. حتی اگر مصدق یا کسانی مانند مصدق (مثل هویدا یا جمشید آموزگار و یا حتی بنیصدر) با کارهایشان به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه باعث تثبیت و تحکیم و اصلاحِ حداقلی یک حکومتِ فاسد شده باشند باز هم نمیتوان آنها را خائن به مملکت دانست و حداقل از نظر کارکردی به کارکرد متفاوت آنها در کشور بیتفاوت یا بیاعتنا بود. چرا که در نظر من دیگر زمان این نظریه گذشته و کلاً این نظریه شکست خورده که بگذاریم حکومت/ دولت ضعیف شود تا از بین برود و حکومت / دولت خوبی یا بهتری روی کار بیاید. به نظر من اگر جمهوری اسلامی تضعیف شود کشور و در نهایت تک تکِ ماها تضعیف میشویم و در نتیجه میشویم یک ملت ضعیف و منفعل که یک ساختار پوسیده و ضعیف سیاسی میتواند سالیان سال بر آنها حکومت کند و اصلاً با همان دید فوکویی که گفتم ساختار قدرت در کشور در تمامی اجزا تضعیف میشود. خانوادهها دیگر کارکرد مثبت و سازندهی خود را از دست میدهند، ساختار صنعتی و کشاورزی ضعیف میشود، اخلاق به شدت به یک ناهنجاری تبدیل میشود و بیاخلاقی به شهامت و شجاعت و داشتن جیگر(!) تعبیر میشود، مدارس دانشآموزان منفعل و برّه بار میآورد و اگر یک نفر هم بخواهد در این بین به خودش تکانی بدهد همان دانشآموزان او را سر جایش مینشانند و نه حتی مسئولین مدرسه! و...
این وسط میماند موضعگیری اخلاقی در برابر سیاستمداران معتقد به آن حکومت فاسد که در یک مقایسهی بین بد و بدتر سر کار آمدهاند و به قول شما پس از مدتی فراموش شده که در مقایسه با بدتر آنها بد بودهاند نه خوب! که همانطور که گفتم کار آسانی نیست این موضعگیری. البته در بیشتر مواقع وقتی حکومتی عوض میشود معمولاً آن اصلاحطلبان معتقد به حفظ ساختار بیشترین ضربه را از انقلابیون دریافت میکنند. میبینیم و میشنویم کسانی که از خاتمی و اصلاحطلبان بیشتر از آن کسانی که صاحبانِ محافظهکار و دستراستیِ نظام هستند متنفرند و بیشتر منتظر محاکمهی اصلاحطلبان بعد از انقلاب خیالی خود هستند تا مثلاً فلان آیتالله که همیشه با حکومت و طرفدار محافظهکار و دستراستی حکومت بوده. اما من نمیتوانم به این سادگی از خدماتِ خودآگاه یا ناخودآگاه (تأکید میکنم: خودآگاه یا ناخودآگاه) آنها بگذرم. به عنوان مثال خاتمی هرکه و هرچه بود و با هر متر و معیاری باعث شد مخالفت با قدرت و ساختارهای ظاهری قدرت در جمهوری اسلامی رسمی شود و از حالت اپوزیسیون خارج شود. اگر دولت هشتسالهی خاتمی وجود نداشت چه شما خوشتان بیاید چه نیاید جنبش دانشجویی نمیتوانست تجربیاتی که الان پشت سر دارد را داشته باشد و نمیتوانست بدون تبدیل شدن به اپوزیسیون (که لازمهی داشتن یک زندگی کاملاً چریکی و فدایی است و از هرکسی برنمیآید و معلوم نیست اصلاً بتواند در جامعه ایجاد حرکت کند) به خودش حرکتی بدهد. بدون دولت هشتسالهی خاتمی ساختار ذهنی مردم پخته نمیشد و مردم به بلوغ تاریخی نمیرسیدند. البته منظورم این نیست که الان مردم ما به بلوغ رسیدهاند اما از نظر نسبی میگویم. مثلاً نسبتِ شور انتخاباتی دوم خرداد سال ۷۶ را وقتی مقایسه میکنم با شور انتخاباتی الان کاملاً متوجه میشوم که هشتسال اصلاحات چه پیشرفتهای بدون بازگشتی برای ایران و ایرانیان به وجود آورده. همین که میان کروبی و موسوی تفاوتهایی در تعریفشان از اصلاحات وجود دارد و همینکه بسیار راحتتر نقد قدرت ظاهری حکومت را میکنند و همین که مردم در کل این نقدها را بسیار راحتتر و پختهتر میپذیرند و تحلیل میکنند نشانهی یک بلوغ نسبی سیاسی و اجتماعی دارد که مدیون سالهای اصلاحات است.
فکر میکنم بحث به جایی رسیده باشد که هرکسی که آن را خوانده باشد بتواند آن را با این زمان و این انتخابات بسنجد و بیازماید و به نتیجه برسد.
اما حس کردم جز اینها حرف دیگری هم داری فانتازیو جان، و آنهم پیشبینی از بدتر بدتر شدن کسی که به عنوان بد در مقابل بدتر برگزیده میشود. اگر درست فهمیده باشم البته. که اگر درست است من نمیدانم استدلالات چیست؟ آیا همان مثال رایش سوم ناظر به این پیشبینی شماست؟ و اگر بله چه استدلالی در این باره دارید؟ یعنی چطور فکر میکنید کسی را که امروز ممکن است مردم به عنوان بد در مقابل بدتر برگزینند روزگاری به بدتر یا حتی بدترین تبدیل شود. چون حداقل در مورد خاتمی که اینطور نبود. البته عدهای به وجود آمدن احمدینژاد را محصول دوران خاتمی میدانند که من اینطور فکر نمیکنم. حداقل در به وجود آمدنش نه. چون جریانهای احمدینژادی از ابتدای جمهوری اسلامی حضور داشتند اما هیچوقت تا این حد به مقبولیت و محبوبیت و قدرت سیاسی نرسیده بودند اما قدرت گرفتن و محبوبیتشان را با استدلالهایی میتوان به ضعفها و سردرگمیهای دوران اصلاحات مربوط دانست. در کل در این مورد بیشتر دلم میخواهد توضیح بدهی.
و نیز یک سؤال هنوز وجود دارد که من باز از دید همان مقالهی مسعود بهنود تکرارش میکنم که جوابی از کسانی که انتخابات را تحریم میکنند بگیرم: چطور باید داخل خانه شد؟ در قفل است و شما کسانی که تحریم میکنید میگویید در صورتیکه داخل خانه بودم کلید خانه را درست میکردم. پس چطور میشود وارد خانه شد؟ اول باید به این سؤال جواب داد وگرنه دوست داشته باشی یا نه تحریم به انفعال و انفعال به سود افراطیون میانجامد.
انقدر زیاد شد این حرفها که خودش یک پست وبلاگی شد. پس آن را به صورت پست وبلاگی منتشر میکنم.
باز هم ممنون فانتازیو جان بابت بحث علمی و بدون جار و جنجالات.
میرحسین موسوی نه قهرمان و نه فرد مطلوب یا نزدیک به تفکر من است. بسیاری نقاط مبهم در کارنامهاش دارد و بسیاری نقاط ضعف. اما با وجود همهی اینها دیشب ساعت دوازده افتخار کردم که لوگوی حمایت از او را بالای وبلاگمان زدهام.
دیشب میرحسین موسوی از هر آنچه که در گفتمان اصلاحطلبی هدف و آرمان است دفاع کرد. و در مقابل، احمدینژاد چهرهی کریه و منفور بیاخلاقی و بیمنطقی را از خود نشان داد. دیشب فهمیدم که اصلاحطلبی به نام نیست بلکه به عمل است. میرحسین موسوی شاید در تمام عمرش نگوید "من یک اصلاحاتی هستم" و شاید هم بگوید. شاید بازهم کسانی باشند که به دنبال بسامد لغات و اصطلاحات کلیشهشدهی گفتمان اصلاحطلبی در سخنرانیها و مصاحبهها و مقالههایش بگردند. اما میرحسین دیشب و البته چند روز پیش در مصاحبهای اختصاصی با شبکهی چهار با لحن و ادبیات و برنامههای دقیق خود سیمای اخلاقی و باهوش یک اصلاحطلب را عملاً به نمایش گذاشت.
دیشب احمدینژاد با هزار دست سعی کرد شکست اخلاقی و سیاسی خود را پس بزند و در این میان از آبروی هیچکس و هیچ دولتی جز خودش و دولت خودش نگذشت. کاری نداریم از هر که اسم برد (به جز رهبر اصلاحات، آقای خاتمی و البته خانم زهرا رهنورد) در ذهن مردم چهرهی خوبی نداشت و سعی کرد تا با چسباندن میرحسین به این افراد او را بده کند اما دقت به این نکته قابلتوجه است که در برابر میرحسین موسوی تنها از پروندهها و موضوعاتی صحبت کرد که نه فقط یک شایعه و گفتهی مردمیست بلکه موضوعاتی دادگاهی و کیفری و البته کاملاً مربوط به دولت نهم است. میرحسین هیچوقت در برابر تاخت و تازهای هتاکانهی احمدینژاد به خودش اجازه نداد به مواردی بپردازد که تنها یک اتهام است و بس.
حرفهای احمدینژاد در هر کشور صاحب قانون و درست و حسابیای قابل پیگرد قانونی است. اگر کشور درستی داشتیم احمدینژاد باید در دادگاهی حاضر شود و اتهامات افرادی را که نام برد با مدرک و سند قانونی ثابت کند. در صورتیکه میرحسین اخلاقمدارانه تنها به پروندههای قانونی و کیفری دولت نهم اشاره کرد.
افتخار میکنم به میرحسین موسوی که خود و افراد منتسب به خود را مقدس و پاک جلوه نداد. افتخار میکنم که حتی به صورت ضمنی اشکالات خود را پذیرفت و نیز اشکالات دولتهای قبلی را. خود را به منزلهی تنها انسان پاکِ روی زمین، که بیشتر تصویری روانپریشانهست تا عدالتطلبانه!، نشان نداد.
افتخار میکنم که میرحسین با تمام وجود به نقد سیاستهای کثیف دولت نهم در بخش فرهنگی و دانشگاهی پرداخت. افتخار میکنم که وقتی احمدینژاد وقیحانه خواست انبوه دانشجویان ستارهدار را انکار و اصل قضیه را به دکتر معین ربط بدهد او با هوش و اخلاق بالا وارد بازی سوفسطایی احمدینژاد نشد و به دانشجویان پشت نکرد.
میرحسین موسوی با دفاع از فرهنگ و هنر مغضوب دولت نهم نشان داد برخلاف آنچه دیگران میگویند نه تنها یک پوپولیست برای افراد محروم و اصولگرایان نیست بلکه فردی قابل اعتماد برای اهل فرهنگ و هنر ایران نیز هست.
تا زمان انتخابات چیزی نمانده و من یا گنجیشک شاید تا آن زمان چیزی نوشتیم در حمایت از میرحسین اما شاید هم فرصت نشد که حداقل بنده چیز دیگری به این حرفها اضافه کنم. نزدیک امتحانات هستیم و من به شدت مشغول. این نوشته شاید تنها نوشتهی من در این رابطه پیش از انتخابات باشد. خیلی دلم میخواست کاملاً منطقی و محترمانه با دوستان مخالف فکر من بحث کنم چون معتقدم عیارها در بحثهای رودررو است که مشخص میشود نه در تنهایی و نوشتن مقالهها. همانطور که دیشب عیار اصلاحطلبی میرحسین آشکار شد و نیز چهرهی کریه احمدینژاد.
برای همین دلم میخواهد بگویم به جای تهمت زدن به همدیگر که نهایتش به بازی کثیف و لجنزار احمدینژادی میانجامد برای کاندیدای مورد نظر خودمان با نهایت عقل و اخلاق و انصاف و منطق به فکر و بحث بپردازیم و در نهایت انتخابی از روی آگاهی و نه جوزدگی کنیم. و نه منتظر معجزه و قهرمان باشیم و نه پس از انتخابات با هر نتیجهای عقب بکشیم. با چشم باز انتخاب کنیم چرا که قسمتی از سرنوشت تاریخی ایران (و نه فقط جمهوری اسلامی) به این انتخابات و رفتار ما پس از انتخابات بسته است.
موفق باشید
میپرسم چند وقت است اینطوری با هم نبودهایم؟
کمی فکر میکنی و میگویی.
میپرسم: «اگه یادم رفته باشه چی؟»
سرت را تکیه دادهای عقب. دستت را میگذاری روی سرم. نفست را بیرون میدهی و از لای نفس، با صدایی خشدار زمزمه میکنی: «نه، عزیزم! این چیزا مثل رانندگی میمونه. از یاد آدم نمیره.» دستت را فشار میدهی پایین.
مرتبط: